نثار روی تو هر گل که در چمن است   

آدمهای کمی هستند توی دنیا...که بتوانی گوشی تلفن را برداری و بهشان زنگ بزنی و بی بهانه زار زار گریه کنی...آدمهای کمی هستند، که پا به پایت از آنور خط اشک بریزند...آدمهای کمی هستند که دلتنگیهایت را دوست بدارند و از زیادیشان گله نکنند

کسی گفت: دغدغه های عجیبی داری! و من نپرسیدم دغدغه های عجیب من کجای دنیای آدم ها جا دارند... دیگر خودم خوب میدانم دغدغه های غریب مال همین سالهای جوانیست...همین شور و التهاب و گرما...همین خواستنهای پر هیاهو...همین نشئگی بعد از هر دوستت دارم...

می دانی؟؟...توی این دنیا هیچ چیز را با این دغدغه های عجیب و حسادت های کوچک معصومانه عوض نمی کنم ... دیگر یاد گرفته ام بلند بلند فکر نکنم ... یاد گرفته ام دغدغه های عجیبم را برای خودم نگه دارم .... یاد گرفته ام سکوت کنم ... می پرسم : « حوصلهء شنیدن سکوتم را هم نداری ؟ » می دانم که داری...هم سکوت...و هم دغدغه های غریب...با این همه...آخرین شب سال را، می روم توی یک کافه ی کوچک وزل می زنم به جای خالیت....نمی دانم چرا...آخر سال که می شود....جای خالی ها...بیشتر دهن کجی می کنند به آدم...قهوه ها انگار...تلختر می شوند و نگاه آدمها بهت حریصتر و حال به هم زن تر

دیگر مهم نیست اما...هیچ کدام ازین چیزهایی که گذشت، ارزش لحظه ای فکر کردن ندارد...پنچره را باز می کنم و می گذارم بهــار جاری شود توی رگهایم...تکیه می دهم به پشتی صندلی و چای می نوشم و تاب می خورم و یک دنیا خوشبختیست که قلبم را می فشارد...حق با توست انگار...می گذارم زندگی به سادگی بگذرد ... سخت نگیرم بهتر است انگار . باید صبور بود ...

و فکر کرده بودم، به نشانه ها...به صدای پرنده ای که صبح عید با صدایش بیدار شدم...به باران که بارید ... بعدش یک پروانه راهش را گم کرد لابد که آمد توی خانه...

بوسیدمت... هنوز هم نیستی و می بوسمت... می شود بخندی؟ ...می شود با فشارِ بوسه ام از خواب بیدار شوی؟... حالا از آنسویِ آب ها٬... و ترانه یادت بیاید...من را هم؟

.

.

.

نگاه کن! بهــــار شد....سالی پر از خوابهای رنگی، موسیقی، سکوت و آرامش داشته باشی عزیز ِدل...!

لینک
دوشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٧ - صبا

   تو جاودانه ترین رد پای همه ی زمستان منی   

زمستان امسال چقدر عجیب بود و دوست داشتنی...به معنای واقعی کلمه "زمســـتان" .....به الینا می گویم...می گوید که دلیلش چیز دیگریست و خودم را به آن راه نزنم...من اما پنهان می کنم، ردی از دلتنگی را...که می جوشد از جایی که درست نمی شناسمش...تر می کند و فرو می ریزد...

دخترک صورتش را چسبانده به شیشه...شیشه تند تند عرق می کند از حرارت نفسش... با شوق رو می کند به مادر و می گوید که فردا تعطیل میشه مامان؟ مگه نه؟...مادر با لبخندی موذی می گوید که شاید...اما مشقهایت را بایدهمین امشب تمام کنی...چیزی اما از شادی دخترک کم نمیشود...مشقهایش را می نویسد و هر از گاهی می رود پشت پنجره و باز شیشه عرق می کند...

من راه می روم روی برف ها...عاشق صدای فشرده شدن برف های تازه هستم زیر پاهایم...قرچ...سفید که می شود زمین، نگاهم می رود پی رد پاها...پی کفش ها...ازین بالا...کوچه باغ غرق برف است...سپید...پاک...بدون هیچ رد پایی..هنوز...

دخترک با سماجت پا می کوبد بر زمین...می خواهم بروم برف بازی...مادر می گوید که نمی شود...می گوید که خانه سرد است و تو مریضی...می گوید اگر بروی همیشه مریض میمانی...دخترک پا می کوبد...چیزی میلرزد در سایه روشن پاییزی نگاه کوچکش...اشک اما...هرگز...

ما دنیا را قشنگ ندیدیم با تمام قشنگیش... گذاشتیم برف ها که آب شدند ،هی یاد خاطرات شب های سفید کردیم و هی گذشته هیچ قشنگ نبود ... دست کم نه زیباتر از امشب ِ برفی... ما سپید نبودیم که هیچوقت...برای همین بود که از دیدن سپیدی های مطلق این چنین سرمست میشدیم... توی چشمهایمان دانه ها جادو می شدند...می ماندند انگار...و هیچوقت آب نمی شدند...

حالا ببین...برف می بارد ... دوباره ... برفی که شبیه برف آن سال ها نیست ...ریز تر ، تند تر و دروغ چرا ؟ زیباتر ...رها کن پنجره ی روشن اتاق مرا... می دانم که درین شب برفی...هیچ خیالی زیباتر از سوسوی پنجره ی من نیست...آن سالها...برف بازیمان هم شور دیگری داشت انگار...می خواهم امشب...همین حالای برفی...فراموشت کنم...می شود تو هم، پنجره ی روشن مرا...و کابوسهای شبانه ام را ناگهان از خاطر ببری؟...شاید بعد... خیلی بعدتر ...چشمت بیفتد به کسی که خنده هاش ، شبیه خنده های من است ...شاید نگاهم بیفتد به کسی که چشم هاش، همرنگ چشم های معصوم دخترک آن سالهای توست ...آن وقت دوباره هم را یاد می کنیم ...این بار با لبخند شاید.....!

لینک
جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦ - صبا

   آن شب من خوش عطر ترین چای زندگیم را نوشیدم   

برف می بارید..بسیار...من نشستم لبه ی سنگی پنجره...زانوهایم را جمع کردم توی شکم...قبلترش...جورابهای ساق بلند رنگی رنگی پوشیده بودم...یک دامن پشمی صورتی هم داشتم که دلم خواست بپوشمش...اما فقط دلم خواست...نپوشیدم...نشستم و زل زدم به دانه های رقصان برف که در نور اندک چراغ زنبوری کوچه...می چرخیدند و می چرخیدند و شادی می کردند

آره داشتم می گفتم...برف می بارید و من تنها بودم و تو جایی خیلی دورتر از من...خیلی خیلی دورتر از من...چای می نوشیدی...نمی دانم...شاید هم کش و قوس میدادی تنت را...یا...سرت را گذاشته بودی بر پشتی صندلی و یواشکی چرت می زدی...به هر حال...فرقی هم نمی کند...من تنها بودم و برف می بارید

آنها که آمدند ، من تنها نشسته بودم رو به شیشه های قدی و چای می خوردم...گوشه ی سمت چپ لبم بی حس بود...وقت خندیدن خیال می کردم نصف لبم کج می شود...صنم گفت خیالاتی شدی...دکتره هم گفته بود...گفته بود آنهایی که مدتهاست کسی را نبوسیده اند...یا چند ساعت بعد...یا فقط چای و قهوه و چیزهای گرم...یا آرام بگیر...گوشه ی لبم...چند ساعت بعد...

من هنوز شبها دیر می خوابم...گاهی اصلا نمی خوابم...تو همیشه با من دعوا می کنی...می گویی که نباید این همه بیدار بمانم...تو هیچوقت مرا نمی فهمی...من دوست دارم شبها بروم زیر تخت...جوری که پاهایم بچسبد به گرما و سرم از آن طرف بیرون باشد...بعد می توانم خیلی کارها بکنم...مثلا کتاب بخوانم...سازدهنی بزنم آرام، اگر تک نوازی تار نباشد...از دور پنجره هایی را ببینم که تند تند قرمز میشوند و آرام لبخند بزنم...نمی دانم...به گمانم فکر هم بکنم گاهی...اگر خوابم نبرد

شنیده ای راستی؟ در هیچ کافه ی لعنتی ای نمیشود سیگار دود کرد...می خواهی دیگر کافه هم نروم...همینجا..ور دل خودت بمانم...تو که دوست داری؟ ها؟ می مانم اینجا و دو تایی سیگار دود می کنیم...پشت به پشت...قهوه هم می نوشیم اگر دلت خواست...من به سرفه می افتم گاهی...او مرا دوست نداشت وقتی که سیگار میکشیدم...من هم او را دوست نداشتم وقتی سیگار می کشید...او بلد نبود سیگار دود کند...او قهوه ی تلخ دوست نداشت...او دوست داشت قهوه اش را من شیرین کنم...او رفت اما...ناگهان...

لینک
چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - صبا

   it's some kind of being left just by yourown...My Beloved Fine ArtZ   

اینجا صبح هایش بهشتیست...پرنده هایی دارد که صدای آوازشان را هیچ کجای دنیا نخواهی شنید...اگر زود برسی شاید نم نم بارانی هم ببینی...باران هم که نباشد...حیاطش هر روز آبپاشی می شود...اینجا یک بز دارد...یک بز آهنی دوست داشتنی...سالهای سال است که هر روز ظهر می نشیند روبروی ساختمان مجسمه سازی و با لذت...زل می زند به دختر و پسرهایی که همه جا هستند...لباسهای خوشرنگ و شاد می پوشند و بلند بلند می خندند...توی لیوانهای کاغذی احد چای می نوشند و بهمن جوجه دود می کنند...

از پله های سنگی اش بالا می روم...اسمش بود...فراز دانشکده...همیشه ظهرها با مریم و فراز می نشستیم آنجا...یک پله مانده به آخر برمیگردم تا رفتنت را ببینم...می روی اما تکه هایت پیش من جا مانده...دستهایم را سایه بان می کنم و غرق تکه ها می شوم...اولین روزی که نشستم روی نیمکت کنار بز و فرم انتخاب واحدم را پر کردم ...خیال میکردم...دنیا همیشه هجده ساله میماند و مرموز و بی انتها ...شادی آن صبح های بارانی...دویدن هایمان در کریدور قبل از ساعت هشت...پله های تجسمی را دو تا یکی بالا رفتن...مهربانی چشمهایت وقتی گفتی بهترین دوستت هستم...ترش و شیرین انارهایی که ظهرها روی پله ها دست به دست می گشت و خنده هایمان...روی چمن دراز کشیدن هایمان...بدمینتون های صبحگاهی......پای سیب های فرانسه سر کلاسهای طراحی با دستهای سیاه سیاه...دلتنگی های گاه به گاه...اما آغوشهای گرم برای اینکه بدانی هرگز...هرگز تنها نمی مانی...

سر قولمان ایستاده ام...مثل هر روز ظهر...که روی پله های سنگی می نشستیم و برای آنها که می رفتند دست تکان می دادیم و برای رفتنشان داستان می ساختیم...من روی پله ی سنگی ایستاده ام و زل زده ام به جای پاهایمان...جای دویدنهای شاد و خرامان و مستانه مان...اینجا دیگر کسی را نمی شناسم...حتی نوشته های شاداب را هم پاک کرده اند از روی ستون ها...پدرسگها...اینها نمی فهمند چه می کنند با خاطراتمان...ستونهای پاک و سفید را دیگر هیچ نگاهی غافلگیر نمی کند...

من هم برایت تکه هایی گذاشته ام...تکه هایی که پر است از همان کامواهای رنگی که ظهرهایمان با بافتنشان می گذشت...دایره وار...دورهم...روی چمنها...تکه هایی پر از بوی تربانتین و رنگ و کارگاه چاپ ...پر از صدای ویولن میلاد و فلوت یاسمن و ساز دهنی اشکان...پر از سنگینی بوم های بزرگمان که از پله های تجسمی بالا می بردیم..تکه هایی پر از حس های خوبی که قُل قُل میکرد توی دلمان...وقتی دستهایی آشنا چشمهایمان را از پشت سر میگرفت...پر از آواز...آواز...آواز....

اینها را میفرستم تا نبودنم را حس نکنی...فقط برای حفظ ظاهر است...می دانم که تو جایی نمی روی...همینجا...پشت من...روی آخرین پله ی سنگی ایستاده ای که هم قد آن وقت های من شوی...گرمی دستت که دور شانه هایم حلقه شده را حس می کنم...و لبخندت را...که شبیه لبخند هیچکس نبود...

لینک
سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦ - صبا

   شاید هم صدای شیروانی ها توی گوشم   

گاهی فکر می کنم شاید ما کمی دیر به دنیا آمدیم...ما که عاشق پیاده روی در کوچه پس کوچه هاییم و آواز خواندن زیر لب...آنقدر دیر که هوا پر شد از مونوکسید کربن و دود لعنتی سیگار وینستون...این روزها نفس کشیدن سخت است...با این سر دردهای موذی که انگار جایشان گرم و نرم شده در سرم...می گویم باید بروم...می گوید کجا....تو که هیچ وقت این موقع نمی رفتی ...نشسته ایم روی سکوی کنار زمین فوتبال...هوا سرشار از بوهای خنک و گیج کننده ی اواسط پاییز...من ولی بی قرار...انگار قلبم می خواهد کنده شود از جا...چنان ضربه هایی می زند که از ترس دستم را محکم فشار می دهم رویش...بی حواس می گویم که دیر است و کسی منتظرم...پوزخندی می زند و می گوید که پس این همه بی قراریت بی دلیل هم نیست....

راه می افتم بی هدف...از سنگفرش باریک کنار دانشکده...تلفنم را بالا پایین می کنم...هرچه می گردم دنبال اسم کسی که دلم بخواهدش در این عصر وسوسه کننده ی پاییز.......پرتش می کنم ته کیفم...دستهایم را می کنم توی جیبهای گشادم و زل می زنم به کفشهایم که همراهم می آیند...بی آنکه خنده ام را بخواهند...بی آنکه هی توی سرم بزنند که چرا صبای بی خیال گذشته نیستم...بی آنکه ساعتها برایم موعظه کنند که باید چنین باشم و چنان...فکر می کنم که باید چیزی پیدا کنم برای کارت عروسی مهسا...فکر می کنم که فردا باید دفترچه ی کنکور بگیرم...فکر می کنم که امشب بادبادک باز را بخوانم...فکر می کنم که هنوز برای پریسا هدیه نخریده ام...باد می پیچد لای موهایم...روسریم می رود عقب...چشمهایم را از لذت می بندم

عاشق اینم که درین عصرهای گاهی دلگیر پاییز...موهایم را از بالا محکم ببندم...ژاکت صورتیه را بپوشم...جورابهای بلند رنگی رنگیم را پا کنم و فرو بروم در کاناپه...لیوانی شیر قهوه درست کنم و بی حواس کتاب بخوانم...بعد نگاهم را غافلگیر کنم ناگهان...که زل زده به گوشه ای و کتاب رها شده به حال خودش...عاشق اینم که رویا ها مثل مهره های یک گردنبند سرخابی پاره شوند از هم وهرچه بخواهم دوباره سر و سامانشان دهم، نتوانم...عاشق اینم که همه چیز را رها کنم و بپرم روی تختم و مشتهایم را محکم بکوبم روی بالش و محکم بکوبم و بکوبم تا بالاخره اشکم دربیاید..صورتم را فرو کنم توی بالش و بی صدا اشک بریزم...توی اشکهایم به این فکر کنم که چه حس خوبی دارم و چقدر خوشبختم و بیست و دو سالگی عجب تخمی می گذرد...

با تمام این تفاسیر...هنوز حریصانه...دلم باران می خواهد...دلم یک ژاکت سبز می خواهد و یک کوله پشتی سرخابی...این پاییز واقعا بدون اینها...انگار پاییز نمی شود...!

لینک
چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ - صبا

       

میایی پشت به پشت بنشینیم و قهوه بنوشیم و نگاهمان هی به ساعت بیفتد و دلمان بخواهد زمان را تا ابد همینگونه نگه داریم؟

نگاه کن...

دلتنگم!

لینک
دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - صبا

       

چه اسفند ها...آه

چه اسفند ها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روز ها می رسی

از همین راه...

قیصر امین پور

لینک
شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - صبا

       

بهار

روياست يا كابوس ؟

وقتي حتّي ردّ ِ پايِ رفتنت بر  برفهاي يخ زده 

                                                       پاك ميشود ...

شاعر؟

لینک
چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦ - صبا

       

درگوشه زندان
فقط به تو فکر می کنم.
می دانی؟!
می توانی این را درک کنی؟!
باورت می شود
چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می دانی؟!
ـ غیر از من ـ
هیچ کس در گوشه زندان
پشت میله ها
نمی تواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد.

رسول یونان
لینک
چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ - صبا

       

برای فهماندن چیزی از خودم

به تو...

جز چشمهایم

ندارم...!

لینک
دوشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٦ - صبا